روياي آبي داشتن نه، جبر يعني چه
وقتي تمام اشك هاي آسمان خشكيد
با چشم هاي تر بگويي ابر يعني چه
قلبت پر از داغ و نگاهت حرف ها دارد
اما سكوتت خوب مي گويد قبر يعني چه
وقتي كه روحت بارها با چنگ زخمي شد
بايد كه از دنيا بپرسي ببر يعني چه
با اين غزل تا مثنوي هم حرف مي ماند
بايد كه زن باشي بفهمي صبر يعني چه
شهريور92/ آرزو كريمي
برچسب: نگاهت,
نویسنده: هلیا جعفری
اولش ترديد داشت... نمي دانست ببارد بر سرم يا نه... نمي دانست آنچه مي بيند معجزه است يا نه... آرام آرام اما نرم شد. توي چشم هايمان نگاه كرد و برف هايش غلطيدند و آمدند پايين. انگار آسمان معجزه را باور كرده بود. وقتي دخترك آمد و دل او هم شاد شد، بيشتر باريد برفش را...و اين زيباترين برف در تاريخ زندگاني ام بود. برفي كه من و آسمان به معجزه اش ايمان داشتيم... زمستانِ سرزده از راه رسيد و برف نويددهنده ي اتفاقي تازه بود...
من سکوت می کنم.
برچسب: معجره,
نویسنده: هلیا جعفری